سرود کوهستان

کوه نوشته ها

لمس خلا ۲
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: کوهنوردی( خبر )

 
 
 
راجرابرت:من، به عنوان کسی که عمیقاً معتقد است که هرگز نخواهد توانست از یک کوه صعود نماید، زمان زیادی را صرف اندیشیدن به کوهنوردی کرده ام. همیشه در رویاهایم، طنابم گم شده و خودم نیز سقوط کرده ام و در تمام طول مسیری که در حال سقوط به پایین کوه هستم، مدام فریاد می زنم: «احمق! تو خیلی احمقی! تو، تمام این مسیر دشوار را طی کردی و به بالا رفتی، فقط بدان دلیل که دوباره به پایین سقوط نمایی!» اما اکنون با فیلمی مواجه شده ام که ایجاد بسیار هولناک تر از کابوس شبانه خودم است. «لمس خلأ» دردناک ترین فیلمی است که من تاکنون درباره کوهنوردی دیده ام و یا حتی دردناک ترین فیلمی است که می توانم در این خصوص تصور کنم. من نقد و بررسی های بسیاری را درخصوص این فیلم خوانده ام. نویسندگان این متون، کمابیش به واسطه تماشای این فیلم هیجان زده و برانگیخته شده اند اما مطمئنم هیچ کدام از آنها، رویای آشفته ای چون من نداشته اند.

من در خلال تماشای فیلم، هیچ گونه یادداشتی برنداشتم. بلکه تنها و ساده در مقابل صفحه نقره ای نشستم: مفتون، مسحور و هراسناک. من به طرح یک بحث یا ترتیب دادن یک گفت وگو پیرامون «سبک شبه مستند» فیلم نمی اندیشیدم، چگونگی حرکت دوربین در اعماق شکاف های یخی کوهستان، نیز برایم مسئله ساز نبود. «لمس خلأ» بیش از هر فیلم وحشتناک دیگری، مرا به وحشت افکنده بود. این فیلم درباره «جو سیمپسون» و «سیمون ییتس» است، دو بریتانیایی ۲۰ و چند ساله که تصمیم گرفته اند دیوار غربی کوهستانی به نام «سیولاگراند» را بپیمایند. این دیواره، مدت های مدیدی است که به فراموشی سپرده شده و این دو قصد دارند طول آن را اندازه بگیرند. آنان جوانانی شایسته و مناسبند و خوب هم تعلیم دیده اند. جو و سیمون آموخته اند که چگونه، - در عوض ایجاد پناهگاه هایی در مسیر کوهنوردی _ تمام تجهیزات و لوازم خویش را تا بالای کوه با خود حمل کنند و اصرار دارند که همین روش را در پیمایش دیواره غربی سیولاگراند نیز به کار گیرند. بدین ترتیب و جهت کاهش وزن محموله، ابزار محدودی با خود برداشته و تصمیم می گیرند که سریعاً از کوه بالا رفته و به تندی نیز از آن پایین آیند. اما این پایان کار نیست. به تدریج کولاک در گرفته و مانع از دید آنها می شود. صعود، انجام می پذیرد اما در راه بازگشت، کوهنوردان گرفتار طوفان شده و راه را گم می کنند: بی هدف، سرگردان، در آستانه خطر سقوط به شکاف های یخی پنهان.

جو و سیمون با یک طناب به یکدیگر متصل می  شوند. یکی از آنها همچون تکیه گاه عمل کرده و دیگری آرام پایین می آید و جای خود را به دوستش می دهد. بدین ترتیب، ییتس طناب را نگاه می دارد و سیمپسون به ناگهان به پایین می خزد. اما این حرکتی منحوس و مصیبت بار است. پای سیمپسون شکسته و استخوان زانوی او از ماهیچه بیرون می زند. هر دوی کوهنوردان می دانند که در یک کوهنوردی دو نفره، یک پای شکسته کار را غیر ممکن می سازد. فی الواقع ادامه کار یعنی صدور حکم مرگ. سیمپسون، تلویحاً به ما می گوید که از تصمیم ییتس مبنی بر باقی ماندن با او و پایین آمدن از کوه، شگفت زده شده است. بیننده می داند که سیمپسون زنده می ماند زیرا فیلم نمایش واقعی زندگی سیمپسون و ییتس است. فیلم بر بستری دردناک شکل گرفته و سیمپسون با نگاهی مستقیم به دوربین، ماجراجویی های سابق را به خاطر می آورد. همچنین ما شاهد این هستیم که وقایع کوهنوردی جو و سیمون، توسط دو بازیگر سینما یعنی «برندان مکی» به نقش سیمپسون و «نیکولاس آرون» در نقش ییتس، به تصویر کشیده شده.

این دو خود، کوهنوردان با تجربه ای هستند که در بازی دو نفره خود در فیلم «لمس خلأ» از تجربه های خویش بهره گرفته اند. فیلم در محلی واقع در پرو و نیز در کوه های آلپ فیلمبرداری شده و صحنه های صعود، کاملاً طبیعی و مجاب کننده اند. استفاده از بازیگران در چنین صحنه هایی از سر بی دقتی و سهل انگاری نبوده. چهره دو کوهنورد در صحنه های صعود، پرمو، سرمازده و پوشیده از برف است آن چنان که بیننده به سختی قادر به تشخیص آنها از یکدیگر است.ییتس و سیمپسون یک طناب ۳۰۰ فوتی دارند. ییتس نقشه ای طرح می کند، سیمپسون با این طناب، ۳۰۰ فوت پایین رفته و در آنجا حفره ای _ به عنوان پناهگاه _ حفر می کند. در این اثنا، ییتس، طناب را بالا کشیده و به وسیله آن پایین می آید و این چرخه، تکرار می شود. روش ییتس، در تئوری عالی است اما به زودی هوا تاریک شده و کولاک درمی گیرد. ییتس، سیمپسون را بر بالای یک پرتگاه پایین می آورد و او را آویزان در هوا رها می کند. معلق بر بالای پرتگاهی ناشناخته، با عمقی غریب.

تنها چیزی که ییتس می داند این است که طناب، گره خورده و حرکتی ندارد، در حالی که پاهای او نیز خارج از گودال (پناهگاه) واقع شده. پس از یک ساعت یا بیشتر، ییتس متوجه می شود که به آخر خط رسیده اند. سیمپسون در هوا آویزان است. ییتس خوابیده و تنها در صورتی که طناب بریده شود، هر دوی آنها مطمئناً نجات خواهند یافت. با این اندیشه، ییتس طناب را قطع می کند.سیمپسون، به نحو شگفت انگیزی به درون یک شکاف یخی سقوط می کند اما این سقوط به آرامی صورت گرفته و پیش از اینکه از داخل شکاف مذکور به اعماق پرتگاه وحشتناک دیگری در افتد، برف های انبوه آن نقطه از شکاف، همچون پلی برفی عمل کرده و مانع از سقوط دوم او می گردند. اکنون او اینجاست با تاریکی مطلق و سرمای شدید. انگیزه اش را آن چنان از دست داده که حتی قادر به کنار زدن برف ها نیست. باتری چراغ قوه اش تمام شده و هیچ غذایی هم ندارد. او گرسنه است، آب بدنش را از دست داده و از تشنگی رنج می برد و از همه بدتر استخوان خرد شده زانو و نیز ماهیچه شکافته اش، بی رحمانه بر او می تازند.واضح است که سیمپسون قادر نیست به صخره بالایی بازگردد.

بنابراین و پس از تفکر بسیار همه چیز را بر سر یک استراتژی قمار می کند. این استراتژی ظاهراً یک دیوانگی بیش نیست اما تنها انتخاب او به شمار می آید. یعنی سیمپسون یا باید مرگ را برگزیند و یا از طناب استفاده کرده و خویشتن را به اعمال ناشناخته زیرپا، نزدیک  سازد. اگر فاصله تاریک و مبهم زیرپایش، ۳۰۰ فوت باشد که هیچ، در غیر این صورت، طناب زندگی سیمپسون به معنی واقعی کلمه به آخر رسیده است. اما فاصله بسیار است و تو گویی هیچ گاه تمام نخواهد شد.

در سپیده دم صبح سیمپسون، چشمانش به نور آفتاب روشن شده و به گونه ای حیرت انگیز به سمت دامنه کوه می خزد. این، تنها آغاز آزمون دشوار اوست. او باید مسیر زیادی را به پایین خزیده و از صخره ها و تخته سنگ های بسیاری عبور نماید. سیمپسون، قادر به راه رفتن نیست اما باید که امیدوار باشد و به رغم درد پایش همچنان به خزیدن، ادامه دهد. این مانیفست او بود: من باید زنده بمانم، کتابی در این خصوص بنویسم و فیلمی بسازم. تجربه دشوار او در این آزمون، چشمان مرا به روی رنج و عذاب بازکرد
.
پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۲ - ۱۹ محرم ۱۴۲۵ - ۱۱ مارس ۲۰۰۴