سرود کوهستان

کوه نوشته ها

الهه نحس!!
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: گاشربروم-1

نمی دانم مقاله ی «آنچه نگفتند» که در روزنامه همشهری چاپ شد را به یاد دارید یا نه ؟ پاسخی بود به این مصاحبه از آقاجانی و افلاکی که در همشهری مورخ ۱۶/۰۸/۱۳۸۲ با عنوان «الهه نحس!!» چاپ شد.(سرود کوهستان ۲۶/۱۲/۸۲) باهم مصاحبه مورد نظر را که عینا از سایت روزنامه همشهری نقل شده است بخوانیم: 

 


 
الهه نحس
005238.jpg
 
امیر حسین ناصری

یک عکس سیاه و سفید با روبان مشکی، او کیست؟ «محمد ابراهیم داودی، نایب من در فدراسیون سال ۶۸»، او ۱۴ سال پیش مرگ در راه کوهنوردی را تجربه کرد. محمد خدایاری نفر دوم بود. او هم در همین راه، راهی بی بازگشت را درک کرد. اما یک تابلوی بزرگ رنگی از محمد اوراز روی قله اورست. او هم در این راه مُرد. چقدر مرگ های مشابه هم با هم متفاوتند. از مرگ آنها چند نفر مطلع شدند؟  چند نفر برای آنها کمیته بررسی تشکیل داد. چند نفر، چند نفر... آن یکی هم محمد اوراز بود. او هم رفت. کمیته بررسی تشکیل شد، همه تسلیت گفتند و عده زیادی برای خونخواهی سینه سپر کردند. اما آنان که در مقام پاسخگویی به این اتهامات قرار گرفته اند. صادق آقاجانی، رییس فدراسیون و اقبال افلاکی سرپرست تیم اعزامی به پاکستان و قله گاشربروم ۱. پیش از آمدن افلاکی، آقاجانی جوابگوی اول است:
س:اوراز اولین محمد نبود که در فدراسیون کوهنوردی جان خود را از دست داد. این طور نیست؟
نه، اولی محمد ابراهیم داودی بود. نایب رییس من در سال ۱۳۶۸. او کوهنورد فوق العاده ای بود. محمد دوم هم، خدا رحمت کند،محمد خدایاری بود. بچه همدان. زیر دیواره علم کوه سنگ خورد توی سرش. یک سنگ از بالا افتاد، کلاه کاسک اش را شکافت و رفت توی سرش. حدوداً ۱۰۰ گرم وزنش بود. کم نبود آنهم وقتی از ارتفاع ۵۰۰ یا ۶۰۰ متری سقوط کرده باشد. او سال ۱۳۷۰ فوت کرد. محمد اوراز هم سال ۱۳۸۲.
س:اما مرگ محمد اوراز، بازتاب زیادی داشت، بر خلاف دو نفر قبلی.
آن وقت ها هنوز کوهنوردی و اصلاً بحث کوهنوردی مثل امروز گسترده و باز نشده بود. واقعیت این است که توانمندی های دو نفر قبلی کمتر از محمد اوراز نبود. اما هنوز پای ایران به هیمالیا باز نشده بود. تبلیغات کمتر بود. آن موقع کارها بیشتر زیربنایی بود. در طول دهه هفتاد کوهنوردی گسترش زیادی پیدا کرد. وقتی مرحوم اوراز از دنیا رفت هیات دولت تسلیت گفت، مقام رهبری یادداشت نوشت. مسئولین و مجموعاً کل جامعه درگیر این قضیه شد.
س:در مورد مرگ اوراز پیگیری های فراوانی می شود. دلیلش چیست؟
شما فکر می کنید دلیلش چیست؟
س:شاید اهمیت موضوع، بعد تبلیغاتی و ... شایعه در مورد مرگ محمد اوراز زیاد شد. معمولاً وقتی کمیته بررسی از سوی مجلس تشکیل می شود که شایعات زیاد شوند.
قضیه را از دو دید باید مورد توجه قرار دهیم. اول بحث تخصصی کوهنوردی است و دوم دیدگاه عامه مردم.
س:اما آنهایی که به شایعات دامن می زدند آنچنان هم جزو عامه مردم که از دور قضایا را می بینند، نبودند.
مثلاً چه کسی؟
س:دقیقاً یادم نمی آید ولی از مسئولین سابق فدراسیون هم بوده اند؟
با این که چه کسی نوشته کاری نداشته باشیم، این که چه نوشته شده مهم است.
س:به طور مثال این مطرح شد که هواشناسی احتمال شرایط نامساعد را داده بود، یا بحث هایی از این دست.
نمی دانم شناخت شما یا دیگران از هیمالیا چیست. قلل هیمالیا، توچال و دماوند نیست. لحظه ای که شما از بیس کمپ حرکت می کنید، خطر است تا لحظه ای که دوباره برگردید. در بعضی از قلل هیمالیا حتی نرسیده به بیس کمپ هم خطرناک است. به طور مثال وقتی شما مسیر قله ماکالو را می پیمایید برای رسیدن به بیس کمپ چیزی در حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ متر مسیری را باید بپیمایید که هر لحظه امکان ریزش سنگ وجود دارد. خاطرم هست رفته بودم بالا و داشتم بر می گشتم پایین. آشپز تیممان را دیدم ـ حدود چهل و چند سال دارد و بیش از ۲۰ سال است در هیمالیا برای تیم ها آشپزی می کند ـ وقتی به او رسیدم ابتدای محل ریزش سنگ بود. گفت دو ساعت است که اینجا ایستاده ام شاید ریزش قطع شود و من رد شوم. هیمالیا این است، این نیست که بگوییم هواشناسی گفته هوا خوب است، پس حمله. پس دیگر ابر نخواهد آمد. طوفان نمی شود. از این خبرها نیست. واقعه سال ۱۹۹۶ اورست که به عنوان تراژدی اورست معروف شد از همین مسایل بود.
س:چه بود؟
در این واقعه ۱۰ ، ۱۲ نفر در اورست کشته شدند،علی رغم استفاده از پیشرفته ترین امکانات دنیا، چرا؟ هواشناسی گفته بود هوا خوب است. ۶۰ ، ۷۰ نفر برای فتح قله حمله کردند ولی طوفانی که در منطقه رخ داد آن تراژدی را رقم زد آن قدر وضعیت عجیب شد که کسی مثل راب  هال که یکی از برجسته ترین گایدهای کوهنوردی دنیا بود، جنازه اش همان بالا ماند. اگر من در مورد هیمالیا حرف می زنم در حد یافته های خودم است. حتماً شما هم شنیده اید که مرحوم اوراز آدم باتجربه ای بود. ایشان تا قبل از این ۵ قله بالای ۸۰۰۰ متری صعود کرده بود. ایشان در همین صعود گاشربروم سرپرست تیم حمله بود. می توانست تصمیم بگیرد که برود یا نرود. آدم صفر کیلومتری نبوده که حالا می گویند به آقای اوراز گفته اند برو، آقای اوراز هم رفته.
س:واقعاً چنین چیزی نبود؟
اصرار بر ماندن در منطقه برای صعود بوده و این کار باید سریع تر انجام می شد. همین مسئله شایعات را قوت می بخشد.تیم برای چه رفته بود منطقه؟ مسلماً برای صعود. اعضای تیم حمله چه کسانی بودند؟ آقایان اوراز، حسن نجاریان، (با صعود چهار قله ۸۰۰۰ متری)، داود خادم (با چهار قله۸۰۰۰ متری) و مقبل هنرپژوه که کم تجربه ترین فرد در گروه بود. سرپرست تیم حمله اختیار تصمیم گیری دارد. اما من می خواهم بگویم که، این گونه نیست که بگوییم هواشناسی گفته هوا خوب است، پس قطعاً خوب است. هیمالیا با همین چیزها هیمالیا شده. حوادث جزو مسایل لاینفک هیمالیا نوردی است. حدود دو هفته قبل از صعود بچه های ما، دو اسپانیایی بعد از کمپ چهار مفقود می شوند. دلیلش چیست؟ هیمالیا یعنی همین. دو یا سه روز قبل از ورود بچه های ما، در فاصله کمپ های یک و دو بهمن سقوط می کند. سه اوکراینی را می زند. یکی کشته می شود، یکی زخمی و نفر سوم سالم می ماند. یک هفته، ۱۰ روز قبل از صعود تیم ما به قله چوآیو،یک فنلاندی و یک روسی مفقودالاثر شدند. آن مسئولی که در فدراسیون کوهنوردی بوده ولی اینها را از نزدیک ندیده چه طور می تواند در مورد هیمالیا اظهار نظر کند؟ در همین دماوند در چند زمستان گذشته چند نفر کشته شدند؟
س:چند نفر کشته شدند؟
005242.jpg
در دو یا سه سال گذشته، حداقل چهار نفر. کوهنوردی جدی یعنی همین. باورتان نمی شود ولی ما در بعضی مسیرهای هیمالیا برای صعود برخی از قلل بالای ۸۰۰۰ متر، جنازه پشت سر می گذاریم. در بیس کمپ گاشر بروم ها، جنازه داریم که از سال ۱۹۷۴ همانجا است. این واقعیت های هیمالیا نوردی است. عامه مردم که اینها را نمی دانند. کوهنوردان خودمان هم در حد یافته های خودشان می دانند.اگر برای ما آن اتفاق نمی افتاد، آخرین تیمی نبودیم که منطقه را ترک می کردیم. ژاپنی ها دو روز پیش از پایین آمدن ما، اردوگاه را ترک کردند. در قله شیشاپایما در سال ۲۰۰۰ فقط ما در منطقه بودیم. هیچ کس دیگری نبود. حتی در آن برنامه شرپاهای ما به دلیل طوفانی که رخ داد گفتند ما نیستیم. ما خودمان کار کردیم و قله را صعود کردیم. آقایان اوراز، مهدی زاده و خادم سه نفری بودند که به قله هم صعود کردند. قله شیشاپالما که بچه ها اسمش را گذاشتند الهه نحس، چون در حمله چهارم موفق به فتح قله شدیم.
س:این اتفاق در حمله چندم رخ داد؟
دوم. می خواهم بگویم به این مسئله از دیدگاه محمد اوراز نگاه کنید.
س:از دید او قضیه چگونه است؟
ایشان می خواست قله را صعود کند. ساعت ۱۰ آخرین تماسش را با آقای افلاکی گرفت. در این تماس محمد گفت که برفکوبی سنگین است، ما از بهمن اجتناب می کنیم تا حدود دو ساعت دیگر خبر صعود را به شما خواهیم داد. فکر می کنم قضایا را جدای از بحث تخصص از دید افراد هم نگاه کنیم. شما زنگ بزنید از منزل ما بپرسید که فلانی در مورد سفرهایش به هیمالیا چه گفته بود.
س:چه گفته اید؟
خانواده من همیشه منتظر این نیستند که بیایند فرودگاه برای شادی.
س:در مورد همه کوهنوردان و خانواده هایشان این مسئله صدق می کند؟
اصلاً فرقی نمی کند. این مسئله جدای از کوهنوردی نیست. شما نوشته جان هانت را بخوانید. سرپرست اولین تیمی که موفق به صعود اورست شد. او نوشته که تصور نکنید که صعود اورست، صعود ساده ای است، برای کسی که می خواهد بزرگ ترین رویداد زندگیش را رقم بزند. دیدگاه کسی که چنین انتقادی می کند این است که کوله می اندازد پشتش، می رود لب چشمه ای، چای روی آتش می گذارد و ... مسنر، یکی از کوهنوردان برجسته دنیا، اولین کسی که هر ۱۴ قله بالای ۸۰۰۰ متر دنیا را صعود کرد،می گوید: هیمالیا جایی آغاز می شود که قلل آلپ تمام می شود. آلپ یک منطقه کاملاً خشن است از لحاظ کوهنوردی. جرسی کوکوشکا، دومین کسی که ۱۴ تا ۸۰۰۰ متری را صعود کرد، می دانید از چه ارتفاعی سقوط کرد؟ قریب به ۲۵۰۰ متر. او مهندس برق بود. کسی هم بود که برخی از این ۱۴ قله را در فصل غیر عادی و برخی دیگر را از مسیر غیر عادی صعود کرده بود. روی دیواره جنوبی بوتسر ۲۵۰۰ متر سقوط می کند. یا آقای آناتولی بوکرایف از بزرگ ترین کوهنوردان دنیا بود. بچه های خودمان از او پرسیدند تا کجا می خواهی کوهنوردی کنی. گفت راهی است که فیشر، هال و ... در آن رفته اند. یک روز هم نوبت من خواهد شد. این حرف کسی است که رکورد ساعتی روی برخی قلل دارد. تا به امروز هم تکرار نشده.
س:آقای افلاکی، با شما در مورد اتفاق گذشته صحبت کردن سخت است. پس از یک ماه چه چیزی از آن مسئله در ذهنتان باقی مانده؟ سعی می کنید از آن فرار کنید؟
فکر می کنم همین سه یا چهار روز پیش بود. برای من تا امروز امکان جدا شدن از این واقعه وجود نداشته. صادقانه می گویم شبی نیست که محمد را در خواب نبینم. هر چه سعی می کنم از آن پنج روزی که غرقش شده بودیم جدا بشوم امکان ندارد.از طرفی محمد کسی نبود که ما فقط در اردو با هم ارتباط داشته باشیم و بعد خداحافظ. او هر روز با ما بود. قاطی زندگی ما شده بود. همه جا اثر او در خانه ما وجود دارد.
س:مایل هستید آن اتفاق را به طور تشریحی بیان کنید؟ آن روز واقعاً هوا خوب بود؟
هوای خوب تعریفش در هیمالیا فرق می کند. در شهر هوای آبی صاف و سالم را می گویند. در هیمالیا هوای ابری هم می تواند هوای خوبی باشد.
س:اصولاً چه هوایی آن بالا خوب است؟
کولاک شدید نباشد که نتوانید مسیر را شناسایی کنید. مه غلیظی نداشته باشد که نتوانید جهت یابی کنید. بقیه موارد قابل حل است.
س:از آن روز بگویید.
به ما اعلام شده بود که دو تا سه روز هوای خوبی خواهیم داشت. به همین جهت ما دو کمپ یکی کردیم یعنی از بیس کمپ رفتیم کمپ دو، از کمپ دو هم به چهار. یعنی فاصله چهار روز را دو روز کردیم. بچه ها خوب هماهنگ شده بودند و جای این مانور وجود داشت. اولین صحبت ما ساعت ۱۲ شب بود. اعلام کردند که برف می بارد، ما می ایستیم ببینیم هوا چه امکانی به ما می دهد. ساعت سه صبح اعلام شد که برف بند آمده و هوا کاملاً خوب است. آخرین تماسی که من با محمد داشتم ساعت ۱۰ صبح بود. محمد اعلام کرد که برف سنگینی باریده، برفکوبی سنگینی را ادامه می دهیم و برای این که دچار سقوط بهمن نشویم از مسیرهایی عبور می کنیم که سنگی است و خوشبختانه طوفان نیست. ما کروکی کشیدیم و عمده ترین مشکل آنجا طوفان بود تا بهمن. محمد گفت: طوفان نیست و اگر خدا بخواهد فکر می کنم دو ساعت دیگر روی قله هستیم.
س:شما در این لحظه کجا بودید؟
من در کمپ اصلی بودم. من سرپرست کل تیم بودم محمد سرپرست تیم حمله.
س:در آن لحظه حسی مثل دلشوره یا نگرانی داشتید؟
نه. با توجه به ترکیبی که در تیم ها به وجود آورده بودیم به ذهنم خطور نمی کرد. من اصلاً نگران نبودم.
س:شما کی متوجه شدید و چه کسی در چه زمانی به شما اطلاع داد؟
بعد از صحبت با محمد، دکتر گودرزی گفت بی سیم را بده به من، برو استراحت کن. اما من قبول نکردم چون تا کار تمام نمی شد نمی توانستم کار دیگر بکنم. بی سیم در دستم بود. اتفاقی نگاه کردم. دو علامت معمولاً روی صفحه نمایشگر بی سیم ما ظاهر می شود. وقتی شما می خواستی صحبت کنی تصویر آنتنی که موج می فرستد مشخص می شود. وقتی هم که صلیب ظاهر می شد، یعنی پیام دریافت می کنی. من دیدم یکی دوبار این علامت صلیب آمد و برگشت. زیاد توجه نکردم، فکر کردم یا باتری تعویض می کنند و یا دستشان خورده. بعد یکی دو دقیقه متوجه شدم که این صفحه مرتب ظاهر می شود ولی صدایی نمی آید. همین باعث شد که به کمپ سه بی سیم بزنم. به بچه های پشتیبانی گفتم شما کاری با من دارید؟ گفتند نه، گفتم پس چرا پارازیت روی صفحه بی سیم من می آید؟ گفتند حدود ۲۰ دقیقه است که ما هم این پارازیت را دریافت می کنیم. تقریباً صدای ناله می شنویم و درخواست کمک هم شنیده می شود. خب بچه های کمپ سه تجربه شان نسبت به ما کمتر بود. من گفتم فقط من و شما و محمد بی سیم داریم. پس برای محمد اتفاقی افتاده چون او کسی نیست که بخواهد با بی سیم ور برود یا شوخی کند. آماده بشوید و به سمت کمپ چهار حرکت کنید. در مسیر هم، هر آنچه دیدید گزارش کنید.
س:چه ساعتی بود؟
حدود ۱۵/۱۰ یا ۲۰/۱۰ دقیقه بود. احتمالاُ پس از صحبت محمد و من، بلافاصله بهمن سقوط می کند. وقتی بهمن از حرکت می ایستد محمد تنها راهی که برای خبر کردن ما می بیند این است که دستش را حدود ۲۰ دقیقه روی دکمه مکالمه بی سیم نگه دارد. وقتی بچه ها رسیدند گفتند این طور شده. گفتم امکان ندارد. آنها ۷۹۰۰ بودند شما باید دور و بر ۷۶۰۰ دنبالشان بگردید، شما به من می گویید در ۷۲۰۰ هستند؟ گفتند نه، دونفرشان با کوله پشتی اینجا هستند، از دو نفر دیگر خبر نداریم.
س:این دو نفر چه کسانی بودند؟
محمد اوراز و مقبل هنرپژوه. وقتی تیم وارد عملیات شد، بهمن دیگری آمد که سه یا چهار متر هم آنها را پایین می آورد که خوشبختانه سرعت خیلی کمی داشت. به همین دلیل به آنها گفتم سریع از مسیر خارج شوید و بعد تصمیم بگیرید.
005240.jpg

س:شما گفتید که بیشتر نگران طوفان بودید تا بهمن.
ما از تیم های دیگر شنیده بودیم که بیشتر طوفان آزارشان داده.
س:به چه دلیل بهمن کمتر بود؟
مسیر طوری است که به نوعی می توان از دهلیزها گذشت که مواجه با بهمن نشد. به خصوص با شناختی که ما از مسیر پیدا کرده بودیم. ما مسیر را هم از نزدیک مورد شناسایی قرار داده بودیم.تمام اطلاعات مسیر را از اوکراینی ها و روس ها گرفته بودیم.
س:چه زمانی تیم پشتیبانی این دو نفر را پیدا کرد؟
حدود ساعت یک یا یک و نیم بود. یک نکته مهم دیگر هم وجود دارد. آنها در مسیر کمپ سه قرار گرفته بودند. یعنی اگر بهمن ادامه داشت آنها باید از طریق دهلیزها به کمپ یک در ارتفاع ۵۹۰۰ متری می رسیدند و دیگر به هیچ عنوان نمی توانستیم حتی بفهمیم که در شکاف ها افتاده اند. تیم آقای نجاریان و خادم پس ازمتوجه شدن بهمن کاری از دستشان ساخته نبود. آنها حدود پنج ساعت و نیم تا شش ساعت طول می کشید تا به جایی برسند که بی سیم باشد. وقتی ساعت پنج بعدازظهر مطلع می شدیم دیگر کاری از ما ساخته نبود. نمی توانستیم تیمی برای امداد بفرستیم. در نتیجه در آن فاصله یا بهمن های بعد پایین تر برده بودشان و یا از سرما فوت می کردند. کار محمد اوراز در خبر رساندن نکته بسیار مهم و جالبی بود.
س:یکی از مسایلی که مطرح می شود، اتفاقات پس از یافتن تیم امداد است. عده ای معتقدند فاصله زیادی بی جهت صرف شد.
وقتی صحبت از ارتفاع می شود، ما که لمسش کرده ایم می فهمیم یعنی چه. نفر حتی حاضر نیست غذای خودش را گرم کند و بخورد. حتی حاضر نیست یک ظرف آب درست کند. حالت رخوت شدیدی به آدم دست می دهد. چون اکسیژن کم است. سرما است و ... در این شرایط شما به نفراتی که منتظرند چادر را جمع کنند و پایین بیایند بگویید وسایلتان را جمع کنید بروید برای امداد. وقتی آنها بچه ها را رساندند به کمپ سه، خبر دادند که حسن و داود هم رسیدند. وقتی با آقای نجاریان صحبت کردم و مطمئن شدم که هر دو نفر سالم هستند، بلافاصله سرپرستی تیم امداد را دادم به ایشان. چون تجربه بالایی داشت. دکتر گودرزی در کمپ سه به وضعیتشان رسیدگی کردند. قرار شد فردای آن روز محمد و مقبل را بیاورند پایین. امکان امداد هوایی برای ما در ارتفاع کمپ یک ممکن بود. شش نفر گروه امداد شدند که باید دو نفر را پایین می آوردند. فاصله کمپ ۳ به ۲ هم مثل دیواره علم کوه است. با شرایط ویژه خاص خودش یعنی دیواره علم کوه صاف است می شود آمد ولی اینجا یخ و برف و لغزندگی هم دارد. بلافاصله ۴ نفر دیگر از کمپ ۲ با دارو و اکسیژن کافی فرستادم به سمت آنها.
س:چه طور شد کار را تا صبح فردا متوقف کردید؟
حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ متر را از محل یافتن آنها و کمپ ۳ در فاصله ۶ ساعت پیمودند.
س:به هوش بودند؟
بله، حتی فردا صبح آن روز هم حسن با او صحبت می کند ، می گوید: «محمد حالت خوبه»؟ جواب می دهد «خوبم خوبم، گرمه» چون او را لای کیسه خواب و ابر بسته بودند تا قابل حمل باشد.
س:فرصت پرسیدن آن اتفاق نبود؟
نه.
س:فاصله کمپ ۳ تا دو چگونه طی شد؟
ساعت ۹ صبح حرکت کردند و ۱۰ شب رسیدند به کمپ ۲. دکتر وارد عمل شد. اکسیژن و داروهای دیگر داده شد. فردا صبح به ما اطلاع دادند که امکان امداد رسانی در آن ارتفاع وجود ندارد، بیایید به کمپ یک. حدود ۱۳ ساعت طول کشید تا به کمپ یک برگردند. البته به کمپ یک هم نرسیدند. بین کمپ دو و یک، ناچار شدند که چادر بزنند و بمانند. آنجا خطرناک بود. ۵ نفر را تخلیه کردم و فرستادم کمپ یک. چون احتمال داشت برج یخی از بالا سقوط کند. اگر جمع نباشند بهتر است. فردای آن روز یک تیم دو نفره با غذا از بیس کمپ فرستادم کمپ یک. البته وقتی آنها رسیدند کمپ ۳ هوا کاملاً دگرگون شد. از همان ساعت برف می بارید تا کمپ یک. روز پنجم رسیدند به ارتفاع ۵۹۰۰ . اعلام کردند که ما به اکسیژن نیاز داریم. من دیگر نیرویی نداشتم. از سرپرست شرپاهای پاکستانی و کمک آشپز کمک گرفتم و برایشان کپسول اکسیژن فرستادم. تلاش کردم به هر طریق ممکن هلیکوپتر بیاورم. می دانستم اگر در آن مقطع وارد عمل نشویم، با توجه به هوای نامساعد، وارد شکاف های یخی می شوند، راه دو ساعته را دو روزه طی می کنند. فکر می کنم ساعت ۳۰/۱۰ از طرف فرمانده نظامی منطقه ـ تنها نیرویی که می توانست خودش مستقل هلیکوپتر ارسال کند میجر آفتاب بود که خوشبختانه از روز اول با ما رابطه خوبی داشت ـ یک فروند هلیکوپتر بسیار بزرگ که در ارتفاع پایین حرکت می کند برایمان ارسال کردند. اما این هلیکوپتر تا کمپ اصلی بیشتر نمی توانست بیاید. هلیکوپتر آمد. اول از بالا رفتن سر باز زد چون کاملاً دیدش را به خاطر مه از دست داده بود. فرمانده نظامی تاکید کرد که حتماً باید پرواز کنید. این گونه و طی دو پرواز اول مقبل و بار دوم محمد را آورد.
س:مقبل هنرپژوه مشکلش جدی بود؟
نه، از کمپ سه با او صحبت شد که چون صدماتت کمتر است، خودت حرکت کن تا ما بتوانیم نیروی بیشتری روی محمد بگذاریم. در نتیجه دو نفر مقبل را آوردند و ۸ نفر هم محمد اوراز را. این دو به فاصله ۲۰ دقیقه به کمپ نظامی انتقال یافتند و از آنجا به اسکاردو منتقل شدند. مراتب را به آقای آقاجانی اطلاع دادم که پیگیر مسایل دیگر باشد تا من بقیه تیم را جمع کنم و به پایین انتقال دهم. دو روز بعد با یک پرواز دیگر دکتر تیم و حسن نجاریان را برای کمک به تیم پزشکی بفرستم به اسکاردو که از آنجا بروند اسلام آباد بالای سر بچه ها. فردای آن روز آقای آقاجانی با اولین پروازی که توانسته بودند تهیه کنند بچه ها را از اسکاردو که یک بیمارستان نظامی بود به اسلام آباد و بیمارستان شفا منتقل کردند.
س:البته عده ای می گویند اگر این فاصله زمانی هدر نمی رفت احتمال زنده ماندن محمد زیاد بود.
اولاً زنده ماندن آنها در آن شرایط معجزه بود. وقتی اعلام کردیم که ما می خواهیم اینها را از ۷۲۰۰ امداد کنیم تا ۵۹۰۰ آدم هایی که کی تو یا قلل دیگر را صعود کرده بودند می خندیدند. می گفتند یک عده آدم دیوانه جمع شده اند، می خواهند دو نفر دیگر را بیاورند پایین. خب چهار نفر دیگر مردند تکلیف چیست؟ می خواهم بگویم هیچ کس فکر نمی کرد ما بتوانیم و بخواهیم که آنها را امداد کنیم به پایین. واقعاً ناشدنی بود. وقتی یک برج یخی افتاد روی سر یک اوکراینی، وقتی یک اسپانیایی و یک پاکستانی را طوفان برداشت و برد، کسی هیچ تلاشی نکرد. حتی مسیر حرکت آنها را هم دنبال نکردند. از طرف دیگر در بهترین شرایط اگر هوا به ما اجازه می داد روز سوم می توانستیم امداد کنیم. به علاوه این که پرونده پزشکی محمد می تواند گویای این باشد که صدمات وارد شده منجر به فوت شد یا تاخیر در امداد.
س:یعنی اگر بدون تلف شدن وقت هم امداد می شد امکان داشت که ...
من فکر می کنم این را آقای آقاجانی بهتر می توانند بگویند.
س:یک سؤال دیگر، دو نفر دیگر یعنی نجاریان و خادم از مسیر دیگر قصد صعود داشتند؟
نه. دو به دو صعود می کردند ولی حدود ۲۰ متر از هم فاصله داشتند. فقط باد بهمن دو نفر دیگر را می گیرد که بلافاصله پایین می  آیند.
س:اگر تاخیری در امدادرسانی پیش نمی آمد باز هم امکان مرگ وجود داشت.
آقا جانی: این را اگر پزشکان نظر بدهند بهتر است. فدراسیون پزشکی از همان ابتدا در جریان کار بود. نظر پزشکان این بود اگر در همان موقع هم می رسید، شاید اگر به مرگ منجر نمی شد، وضعیت چندان هم خوب نبود.
س:یعنی چه؟
بافت مغزی آسیب دیده بود. له شده بود. این چیزی است که پزشک نوشته بود: «شرایط کاملاً بحرانی است.»
س:چند روز بیمارستان چطور گذشت؟
خود من ۱۳ روز آنجا بودم. عده ای می گویند فلانی باید از روز اول می رفت. می رفتم چه کار. وقتی مریض بالاست چه کار می توانستم بکنم؟ من باید می ماندم تا کار پشتیبانی به درستی انجام شود. تا وقتی شما پول به هلیکوپتر ندهی پرواز نمی کند. ما حداقل ۱۰ هزار دلار به حساب ارتش پاکستان پول ریختیم تا آنها روز جمعه محمد و مقبل را از اسکاردو به اسلام آباد منتقل کنند. این یک نمونه بود. اولین گزارش را که از پزشک معالج گرفتیم با اعضای فدراسیون پزشکی، بیمارستان خاتم الانبیا و بخشی در بیمارستان آراد مشورت کردیم و بعد به فکر انتقال به ایران افتادیم.
س:به چه دلیلی؟
این پیش بینی بود که اگر بیاوریم ایران از جهات مختلف بهتر است.
س:شاید هم بیمارستان شفا آنطور که باید مجهز نبود.
این بافته های خودمان پیش از سفر بود. بیمارستانی که محمد به آن منتقل شده بود بهترین بیمارستان منطقه بود. بیمارستان بین المللی الشفا میزبان تمام سفرا و اعضای سفارتخانه های خارجی در پاکستان است.ما حتی به فکر پرواز چارتر ـ اختصاصی ـ افتادیم. آخرین بحث آمبولانس هوایی بود. اما پزشک معالج حمل  و نقل را به صلاح بیمار ندانسته بودند. اگر بحث سلامتی مطرح است باید دستور پزشک اجابت شود. نهایتاً رفتم پاکستان. وقتی شرایط بیمارستان مورد بررسی قرار گرفت، نظر افراد فدراسیون پزشکی هم این بود که به صلاح است حمل و نقل انجام نشود. عده ای می گویند از کجا معلوم این بهترین بیمارستان پاکستان بود. اگر وجود دارد معرفی کنند. امکانات را هم دکتر بهرامی از فدراسیون پزشکی دیدند و می توانند گفته هایم را نقض یا تایید کنند. آن قدر از اینجا به دکتر عرفان ـ پزشک معالج ـ تلفن و ایمیل زده بودند که ایشان یک روز عصبانی شدند و به من منتقلش کردند که من مسئول این چیزها نیستم. بعداً که فهمید آقای گودرزی خودشان پزشک هستند. معذرت خواهی کردند و گفتند از بس که تلفن زده اند عصبانی بودم. من در تلفن اصطلاحات علمی به کار می برم. فرد آن طرف خط همان را می پرسد، آن قدر این پرسش ادامه پیدا می کند که من مجبور شوم جای صرف وقت برای مریض، پزشکی یاد مردم بدهم.
س:تا لحظه مرگ هیچ چیزی پیش بینی نشده بود؟ به طور مثال یک روز قبل قطع امید کنند یا...
دکتر عرفان دو روز قبل از مرگ عنوان کردند که تمام علایم نشان دهنده مرگ است. حتی دکتر پیشنهاد کرد که درمان را قطع کنند ولی یکباره همه چیز بازگشت. ایشان می گفتند که ما بیش از این نمی توانیم کاری به جهت فعالیت های پزشکی انجام دهیم. بقیه اش توان و قدرت مبارزه جسم خود اوست. برادر محمد هم آنجا بود. مدام می پرسید که ما چه کار می توانیم بکنیم می گفت فقط دعا کنید.
س:لحظه مرگ شما آنجا بودید؟
آخرین دیداری که من از محمد داشتم ساعت ۳۰/۷ شب بود. از آنجا آمدم و برگشتم تهران. فردا شب ساعت حدود ۲۰/۱۲ دقیقه ایشان تمام کرده بود.
س:دلیل تشکیل کمیته بررسی علت مرگ اوراز از سوی مجلس چه بود؟
از سوی مجلس نیست. دو نفر از نمایندگان مجلس از رییس سازمان تقاضا کرده بودند و رییس سازمان دستور تشکیل کمیته ای را دادند. این کمیته در سازمان تربیت بدنی تشکیل شد و این دو نماینده هم عضو کمیته هستند.
س:آقای ادب و...
آقای اعظمی نماینده نقده.
س:بحت این دو نماینده چه بود؟
از ما سؤال کردند براساس ذهنیات خودشان و شایعات برداشت فکری داشتند.
س:دلایل شما برای آنها قانع کننده بود؟
نه، آنها بر افکار خودشان پافشاری می کنند.
س:بحث اصلی آنها چیست؟
آقای اعظمی می گویند که سه روز آخر نان خشک خوردند و مقاومتشان در برابر بهمن کم شد.
س:چه کسی این اطلاعات را به ایشان داده؟ اصلاً مگر می شود نان خشک بالا برد؟ مگر غذای آن بالا کتلت و جوجه کباب و این جور چیزهاست؟
ما هم همین ها را می گوییم. ما می گوییم به فرض که کباب می خورد مگر می توانست مقابل بهمن بایستد؟ یا می گویند که برای پر کردن پرونده سازمان تربیت بدنی نباید از محمد اوراز بهره برداری کنند. چه کسی باید بهره برداری کند؟خب متولی ورزش ایران سازمان است. محمد اوراز نه مال من نماینده است نه سازمان. من که تا وقتی زنده بود ندیده بودمش. من که نمی دانستم اوراز چه کسی است. شما باید کسی را توجیه کنید که در مورد یک کوه معمولی هم اطلاعات ندارد. من در تلویزیون پاکستان گفتم که نمی دانم در ایران چه خبر است ولی وقتی آمدم می بینم تمام اینجا آتش گرفته. بابا این محمد ۶ سال محمد اوراز بود. همانی بود که از لوتسه برگشت کسی به فرودگاه نیامد. تا حالا کجا بودید؟ این نماینده برای زن و بچه محمد تسلیت چاپ کرد در حالی که اصلاً نمی دانست محمد اوراز مجرد بود.
 
توضیح: این مصاحبه و رفتارهای آقایان صادق آقاجانی و اقبال افلاکی ونیز برخی حرکت هابرای توجیه حادثه و کوتاهی های آشکار،که در نقده شاهد آنها بودم دیگر سکوت را از سوی من ـ که ادعا دارم یکی از نزدیکترین افراد به پهلوان محمداوراز در حوزه ی فدراسیون کوهنوردی بودم ـ جایز نکرد. و آنگونه شد که اینگونه رقم خورد. تابعد...