سرود کوهستان

کوه نوشته ها

دیدگاه رضا بهادرانی در واکنش به مقاله ی پنجمین قربانی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: کوه نوردی( دیدگاه) ، گاشربروم-1

سرود کوهستان:همچنان اعتقاد دارم که تلاش برای رسیدن به شفافیت نیاز به مشارکت همه جانبه دارد.انتشار نظرات مختلف اندک اندک ما را به رسیدن به نقاط مشترک رهنمون خواهند ساخت. مقاله ی پنجمین قربانی مسائل بسیاری را مورد توجه قرار داد که در این میان رضا بهادرانی عزیز شجاعانه برای بخش کوچکی از آن مقاله جوابیه ای را در حد یک صفحه روزنامه با پیگیری خوب و جدی به چاپ رسانید.ضمن اینکه نظرات رضا بهادرانی را باهم می خوانیم مجددا از همت روزنامه های پرشمارگان کشور - خصوصا روزنامه ی شرق- ممنون هستم که امکان طرح کوهنوردی را در عرصه های عمومی اندیشه و جامعه فراهم می سازند.

 

«محمد اوراز درگذشت» چیزى به سالگرد این خبر نمانده؛ اما تا به امروز همچنان جماعت کوهنورد درباره این واقعه با یکدیگر اختلاف نظر دارند. رضا بهادرانى، عضو تیم اعزامى به قله گاشربروم یک در پاسخ به مقاله اى که چند هفته پیش در شرق با عنوان «پنجمین قربانى» چاپ شده بود، مطلبى را براى ما ارسال کرده است. او تاکید داشت که مطلبش بدون تغییر چاپ شود اما به دلیل احترام به شخصیت نویسندگان و خواننده هاى این روزنامه قسمتى از جوابیه ایشان که متضمن اشکال و ایراد بود حذف شده است. مطمئناً پس از پایان رقابت هاى جام ملت هاى اروپا در یک گفت وگوى مفصل با رئیس فدراسیون کوهنوردى بسیارى از ابهامات موجود برطرف خواهد شد.

شرق را که ورق مى زدم، چشمانم به عکسى خیره ماند. در لحظه اول موجى از شادى همراه تعجب وجودم را فرا گرفت. با خود گفتم عجب است مطلبى با موضوع کوهنوردى خود را از زیر سایه سنگین ورزش هایى مثل فوتبال، کشتى و... بیرون کشیده و جایى در یک روزنامه پرتیراژ به خود اختصاص داده، آن هم یک صفحه کامل. اما لحظاتى بعد با خواندن عنوان مقاله به جاى شادى چند لحظه قبل حس ناخوشایندى وجودم را فرا گرفت که البته برایم چندان بیگانه نبود. زیرا پس از برنامه گاشربروم یک، با دیدن برخى مطالب در بعضى از نشریات بارها این حس را تجربه کرده بودم اما تا به حال فقط با لبخندى تلخ از کنار آنها گذشته بودم. زیرا نظرات افرادى که صرفاً به خاطر همفکر نبودن با یک سیستم و یک جریان مشخص قصد تخطئه و تخریب آن را دارند حتى ارزش فکر کردن هم ندارد چه رسد به اینکه بخواهى به آن پاسخ دهى. پس از مطالعه مقاله با عنوان «پنجمین قربانى» در شماره ۱۸۴ روزنامه شرق، نگاهم بر روى عنوان این مطلب خیره ماند و دلم نیامد که این بار هم مثل دفعات گذشته بى تفاوت از کنار این قضیه بگذرم.

ایشان و غالب افرادى که به نقد حادثه گاشربروم یک پرداخته اند، از خود چهره اى واقع بینانه و حقیقت جو که تشنه شنیدن پاسخ و جواب هستند ترسیم کرده اند و در مقابل کادر فدراسیون و اعضاى تیم ملى کوهنوردى را به طفره رفتن از دادن پاسخ و سرپوش گذاشتن بر روى گناه و قصورى نابخشودنى متهم مى سازند. اما وقتى از همین افراد دعوت مى شود تا در جلسه اى که به همین منظور در آمفى تئاتر دانشگاه امیرکبیر برگزار شد، شرکت کنند و سئوالات خود را به صورت شفاهى یا کتبى مطرح کنند و در همانجا پاسخشان را دریافت کنند، به این جلسه نمى آیند! غیبت آنها را مى توان به خاطر عدم اطمینانشان در صدق گفتار و افکار خود دانست.در این فرصت قصد دارم تنها به پاسخ مطالبى بپردازم که ایشان در خصوص نفرات تیم ملى عنوان کرده اند.
نویسنده در بخشى از مقاله خود ورزشکاران ملى را جزء سرمایه هاى عمومى به شمار مى آورد. اما در پاراگراف هاى بعدى همین سرمایه هاى عمومى توسط ایشان به باد تمسخر گرفته مى شوند. به گونه اى که آنها را افرادى بى تجربه، بدون آگاهى و آشنایى به کارى که انجام مى دهند و افرادى که صرفاً مطیع و حرف شنو هستند بدون آنکه جسارت اظهارنظر و صبحت کردن را داشته باشند! معرفى مى کنند. ایشان در بخش دیگرى از نوشته خود آورده اند که قصور نفرات تیم امداد موجب سقوط دوم اوراز شده و در نتیجه جراحات برداشته شده در این مرحله در مرگ محمد تاثیرگذار بوده است. من نمى دانم که ایشان چه تصورى از هیمالیا و ارتفاع بالاى ۷۰۰۰ متر دارند. در ارتفاعى که نفس کشیدن در حالت استراحت براى کوهنوردان قوى نوعى هنرنمایى و مهارت به حساب مى آید، انجام عملیات امداد و حمل مصدوم آن هم در آن شرایط را چه باید نام نهاد؟ حال در چنین شرایطى وقوع برخى اتفاقات که خاص هیمالیا و ارتفاعات بالا و شرایط منحصر به فرد منطقه است، مانند: سرخوردن، سقوط، در رفتن و... گاهى اوقات اجتناب ناپذیر است. این درحالى است که همراه محمد اوراز ۲ نفر دیگر از تیم امداد نیز سقوط کردند و احتمال وقوع هر نوع حادثه اى براى آنها وجود داشت. پس چگونه مى توان پذیرفت که آن دو براى حفظ جان خود هم که شده احتیاط را چاشنى کار خود نکرده باشند و با بى ملاحظگى باعث سقوط خود و محمد شده اند. با این تصورى که ایشان دارند، به گونه اى که وقوع حوادث را در هیمالیا صرفاً به خاطر قصور افراد یا سهل انگارى آنها یا فنى نبودن و بى تجربگى آنها مى دانند پس چرا اسطوره هاى بزرگ تاریخ کوهنوردى همچون جرزى ککوچکا، آناتولى بوکرایف، راب هال و اسگات فیشر نتوانستند. از مرگى که در هیمالیا نصیبشان شد نجات یابند.
نکته دیگرى که در مقاله مذکور قابل توجه است اینکه نویسنده مدعى شده اند که ساعات حیاتى از نظر اجراى کمک هاى اولیه بدون انجام کار قابل توجهى سپرى شده است. البته باید پرسید که منظورشان از کار قابل توجه چیست؟ شاید رسیدن تیم پشتیبانى به مصدومین در حداقل زمان و با حداکثر سرعت و انتقال آنها به پایین به زعم ایشان کار قابل توجهى نباشد، اما بد نیست سرى به سایت هاى تخصصى که در این خصوص اظهارنظر کرده اند زده شود. لازم به ذکر است ما در شرایطى بارگاه سوم را ترک کردیم که نمى دانستیم دنبال چه باید بگردیم. مصدوم، جسد و یا هیچ کدام و در کجا باید جست وجو کنیم. در این اوضاع و احوال، پیدا کردن مقبل و محمد در حالى که کاملاً خارج از مسیر اصلى قرار داشتند خود در حد یک معجزه بود و اگر دقایقى دیرتر به آنها مى رسیدیم مطمئناً با جسد یخ زده آنها روبه رو مى شدیم. اما یکى از کارشناسانه ترین ایده هاى نویسنده آن مقاله همراه بردن برانکار در ارتفاعات بالاى ۷۰۰۰ متر است آن هم از نوع کفه دار که داراى حفاظ براى ستون فقرات و سر باشد. با خواندن این مطلب به راحتى مى توان دریافت که شناخت ایشان از هیمالیا تا چه اندازه اى است. البته باید از آقاى محمدى تشکر کرد که تیم امداد را به خاطر برپا نکردن بیمارستان صحرایى در ارتفاع ۷۳۰۰ مترى سرزنش نکرده اند. شاید بهتر بود کسى که براى نخستین بار طریق بستن مصدوم (به اصطلاح بسکت کردن) را ابداع کرد، فکرى براى حمل برانکار به ارتفاعات بالا مى کرد!
این مقاله تنها به قصد کوبیدن و زیر سئوال بردن برنامه و نفرات شرکت کننده در آن نگاشته شده است. انتقاداتى همچون پیچیدن نایلون به دور محمد یا نرسیدن مواد غذایى و آب به او یا گم کردن مسیر و ناآشنایى افراد در استفاده از قطب نما و یا گفته سرپرست تیم ایتالیا درخصوص نامساعد بودن شرایط جوى براى صعود همه و همه با هدفى خاص طرح شده اند. همان گونه که انسان ها کامل نیستند و بعضاً دچار اشتباه مى شوند، برنامه گاشربروم یک نیز به عنوان یک فعالیت گروهى از این قاعده مستثنى نبوده و خود ما بیش از هر کس دیگرى به موشکافى برنامه پرداخته ایم تا براى بهتر شدن برنامه هاى آتى، نقاط قوت آن تقویت و نقاط ضعفش نیز تا حد ممکن از بین برود. اما با نگاهى به اینگونه انتقادات به راحتى مى توان دریافت که هدف از طرح آنها چیست و چگونه جانفشانى عده اى قربانى موجب خصومت ورزى عده اى دیگر مى شود. مرحوم محمد اوراز در یک کیسه خواب به گونه اى قرار داشت که توسط چند زیرانداز فومى محصور شده بود و تنها در قسمت زیرین به خاطر جلوگیرى از نفوذ رطوبت برف به بدن مصدوم از یک پارچه نایلونى استفاده شده بود. در روز پس از حادثه نیز با رسیدن ما به بارگاه ۲ محمد از آن پس تحت مراقبت پزشک تیم قرار گرفت و در همان شب سرم به او وصل شد. نمى دانم آقاى محمدى از کجا و از چه کسى شنیده اند که ما مسیر را گم کرده ایم و در شرایطى قرار گرفته ایم که استفاده از قطب نما اهمیتى حیاتى داشته است.البته جهت اطلاع باید بگویم که از قطب نما براى جهت یابى استفاده مى شود نه مسیریابى.اینکه ما در مسیر بین بارگاه هاى ۱ به ۲ به فاصله هرچند متر یک پرچم راهنما گذاشته بودیم مطلبى است که ظاهراً ایشان هیچ اطلاعى از آن ندارد و در زمانى که یک هفته قبل از حمله نهایى ما به قله هیچ تیم یا گروهى در منطقه وجود نداشت (تنها یک تیم ژاپنى مستقر بود که آن هم پس از حرکت ما به سمت بالا منطقه را ترک کرد) نمى دانم که سرپرست ایتالیایى ساخته ذهن آقاى محمدى از کجا بر ما نازل شده و درخصوص شرایط جوى و وضعیت هوا اظهارنظر کرده است.
در جایى دیگر ایشان ما را به ناآگاهى از خطرات هیمالیا متهم مى سازد که فدراسیون این آگاهى را به ما نداده است. مى خواهم بپرسم آیا فکر مى کنید وقتى در ارتفاع مرگ براى نجات جان دوستانمان گام در مسیرى بهمنى و خطرناک مى گذاشتیم، نمى دانستیم که چه کار مى کنیم و یا اطلاعى از خطرات کار نداشتیم. فکر مى کنید فقط براى این مشقات اردوهاى انتخابى و هزارویک مشکل دیگر را به جان خریده ام تا با عضویت در تیم ملى، دل به سفرهاى خارجى خوش کرده باشم و یا براى خوشگذرانى و خرید سوغاتى همراه تیم شده ام؟ بى آنکه بدانم بازى هیمالیا با انسان بازى مرگ است. فکر مى کنید وقتى قبل از سفر وصیت نامه ام را در دستان مادر پیرم مى گذاشتم در حالى که اشک گونه هایش را خیس کرده بود، نمى دانستم که به کجا مى روم؟ ضمناً در این خصوص که نویسنده مقاله مدعى شده نفرات اعزامى به هیمالیا اکثراً بى تجربه هستند و سابقه ناچیزى در اجراى کارهاى فنى زمستانى و امداد و نجات دارند باید عرض کنم که در اینجا نیازى نمى بینم تا کارهایى را که در کوه هاى داخل کشور انجام داده ام یک به یک ذکر کنم. اما بد نیست که نگارنده مطالعه اى بر کارنامه کوهنوردى اعضاى تیم، به خصوص جوان ترها داشته باشد و در مورد اینکه آقاى محمدى مى گویند مرحوم اوراز کوهنوردى فنى نبوده، باید بگویم که اگر منظور از فنى بودن، صعود مسیرهاى درجه بالاى سنگ و یخ است، بله او در چنین برنامه هایى وقت نمى گذاشت و شرکت نمى کرد اما اوراز در هیمالیا یک کوهنورد بسیار فنى بود که همواره در پس فعالیت هاى فیزیکى اش تفکرى قوى وجود داشت. صعود ۵ قله بالاى ۸۰۰۰ متر و یک قله بالاى ۷۰۰۰ متر با قدرت تمام توسط ایشان خود گواهى است بر این مدعا.
اما نکته مهم دیگر این است که نویسنده به خاطر اینکه اوراز مشکلى در ارتباط با ارتفاع نداشته، تیم پشتیبانى را به خاطر منتظر نماندن در بارگاه ۳ جهت رسیدن نفرات بیشتر و حمل مناسب تر مصدوم زیر سئوال برده است. همه ما مى دانیم فردى که از ناحیه مغزى و عصبى دچار آسیب جدى شده، بدنش در اکسیژن گیرى از محیط و رساندن آن به بافت هاى مختلف دچار اختلال مى شود. پس مى بایست هرچه سریع تر او را به ارتفاعات پایین تر منتقل کرد. ماندن چنین فردى در ارتفاع بالا که در آنجا اکسیژن کمترى وجود دارد به معناى آغاز شمارش معکوس براى رسیدن مرگ اوست. ضمناً باید توجه داشته باشید که مقایسه وضعیت جسمى اوراز پس از حادثه با زمان قبل از آن کمى خنده دار به نظر مى رسد!
نکته دیگر این که چرا کسى نمى پرسد مقبل هنرپژوه چگونه زنده مانده و همین افرادى که به گفته نگارنده مقاله ناآشنا به کمک هاى اولیه و اصول حمل مصدوم و نجات در کوهستان هستند، چگونه او را به پایین انتقال داده اند در حالى که مصدومین گروه هاى اروپایى و آمریکایى که به تصدیق نویسنده در امر کوهنوردى و امداد و نجات در کوهستان بسیار جلوتر از ما هستند، با شرایطى به مراتب بهتر از وضعیت مقبل، به حال خود رها مى شوند تا به خواب مرگ فرو روند. اما تعهد ما به عنوان یک انسان و یک کوهنورد ایرانى تنها در قبال جان دوستانمان نیست و هنگامى که چند روز قبل از این حادثه یکى از باربران پاکستانى تیم دچار مشکل ارتفاع زدگى شد به گونه اى که خطر مرگ او را تهدید مى کرد، افراد تیم با تلاشى مثال زدنى او را از بارگاه ۴ در ارتفاق ۷۳۰۰ مترى به بارگاه اصلى در ارتفاع ۵۱۰۰ مترى انتقال دادند و در روز آخر امدادرسانى به محمد و مقبل، ارسال یک فروند هلى کوپتر براى انتقال آنها به بیمارستان که توسط فرمانده نظامى منطقه در شرایط جوى بسیار نامساعد صورت گرفت کاملاً تحت تاثیر از این قضیه بود، که اعضا تیم ایران قبلاً یک پاکستانى را از مرگ حتمى نجات داده بودند البته نویسنده اشاره اى گذرا در مقاله خود به این موضوع کرده است.
اما هنگامى که نزد محمد رسیدم و دستکش هایم را دستش مى کردم و نیز کاپشن پرم را به او مى پوشاندم و یا وقتى سرش را به سینه گرفته بودم تا گرماى تنم التیام بخش زخم هاى صورتش باشد، در حالى که در یک مسیر فوق العاده خطرناک قرار داشتیم و هر آن احتمال سقوط بهمن ما را تهدید مى کرد، هیچگاه به این فکر نکردم که در بازگشت به وطن، چه استقبالى از ما خواهد شد. تنها به این فکر مى کردم به عنوان یک کوهنورد ایرانى در آن مقطع چگونه عمل کنم. نتیجه اش این شد که هم اکنون از انسان بودن خودم راضى هستم و هیچگاه تاسف گذشته را نمى خورم. در حال حاضر هرگاه مقبل را مى بینم که با سلامت به زندگى ادامه مى دهد این احساس رضایت من از گذشته صد چندان مى شود. به تک تک همنوردانم در تیم گاشربروم (۱) افتخار مى کنم که خالق این حماسه بزرگ بودند. چه آنهایى که در تیم امداد بودند و چه کسانى که از طریقى دیگر به پشتیبانى تیم پرداختند و نیز سرپرست تیم با وجود این که در بارگاه اصلى به هدایت ما مشغول بود اما نسبت به ما فشار روحى بیشتر و سنگین ترى را تحمل مى کرد به نحوى که نهایتاً کارش در روز آخر به کپسول اکسیژن کشیده شد.
در پایان باید به گفته آقاى اشرف امان (یکى از کوهنوردان معروف پاکستانى و فاتح قله K2، مشکل ترین کوه دنیا) اشاره کنم که خطاب به ریاست فدراسیون گفت: «سلام مرا به مسئولان مملکت خود برسانید و از قول من به آنها بگویید که بالاترین نشان و مدال شجاعت و افتخار را به نفرات تیم گاشربروم (۱) بدهند.» در پاسخ به آقاى امان باید بگویم که بنا به توصیه شما از زمانى که به کشور بازگشته ایم نشان ها و مدال هاى زیادى به ما داده شده. مدال هاى به یادماندنى از برخى نشریات و حتى برخى از مسئولان که برخوردى تبعیض آمیز با مقوله ورزش دارند و کوهنوردى را به خاطر این که مدال آور نیست، جزء ورزش به حساب نمى آورند. تعداد این مدال هاى به یادماندنى آنقدر زیاد شده که قامت هاى ما تحمل بار سنگین آنها را ندارند. اما با همه این بى مهرى ها و با وجود همه زیان هایى که در زندگى شخصى از ورزش قهرمانى دیده ایم، چیزهاى با ارزشى وجود دارد، که ما را به ادامه کار دلگرم مى سازد. سکوى افتخار یک هیمالیانورد که بر آن مى ایستد، یک متر و دو متر نیست، بالاتر از ۸۰۰۰ متر است و دنیاى یک هیمالیانورد در یک تشک ورزشى و یا یک سالن یا یک زمین چمن خلاصه نمى شود بلکه به بزرگى همه قله هاى مرتفع دنیاست.