زاغان

محمدرضا شفیعی کدکنی

"آنک شبِ شبانۀ تاریخ پر گشود
آنجا نگاه کن
انبوهِ بیکرانۀ اندوه!
اوه!..."

"...زاغان به رویِ دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به رویِ مزرعه، زاغان به رویِ باغ
زاغان به رویِ پنجره، زاغان به رویِ ماه
زاغان به روی آینه ها،
آه!...
از تیره و تبار همان زاغ
کش راند از سفینه خود نوح
اندوه بیکرانه و انبوه.

...زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف
زاغان به روی موسقی و شعر
زاغان به روی راه..."
:
"...زاغان به روی هر چه تو بینی
از نور تا نگاه

/ 0 نظر / 5 بازدید