مجنون هزار ساله

اما عباس جعفری کیست که با گم‌شدنش جماعتی دل‌نگران می‌شوند؟ پاسخ به این پرسش به هیچ رو ساده نیست. نه نزدیک‌ترین کسانش که خودش نیز نمی‌تواند به این پرسش پاسخی کامل و جامع دهد. گاهی می‌نویسد با عنوان دهاتی همیشه مسافر اما این عبارت کافی به مقصود نیست و هم‌کلام شدن با او نیز برای شناختن‌اش کفایت نمی‌کند، باید با عباس سفر کرد، نوشته‌هایش را خواند، عکس‌هایش را دید و با او گذر سالیان را پشت سر گذاشت. او طرح پیچیده‌ای است از انسان، انسانی‌سخت‌کوش و عاری از تعلقات امروزین که شاید هزار سال را سپری کرده است. سال‌ها سفر و مطالعه، ورزش و نگارش، غور و بررسی و نیز عطش سیری‌ناپذیرش در کشف و مکاشفه سبب شده خمیر‌مایه‌اش شکل دیگری بگیرد که با معیارهای امروز متفاوت است.


عباس جعفری زاده خراسان است، سرزمین ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، همچون او صریح‌الهجه است و بی‌پروا و بی‌‌تعارف، مقابل ناراستی سخن می‌گوید. و گاه همچون او چنان می‌نویسندی که هیچ تنابنده‌ای را یارای ترجمان نباشد از مصائب سفر و از شگفتی‌هایش. گاه توصیفش از پنج‌پایک۱ ماننده شرح عشقی‌ است سوزان و گاه نقلش از درای۲ گله‌ای چنان است که گویی از خنیاگران و رامشگران سراپرده پادشاهی. پیوسته پای در موزه۳ بکردی و جانب کوه گرفتی و راه صعب بیابان برخود هموار کردی تا نوشتاری حاصل گردد و تصاویری از ملال سفر و حلاوتش و دیگران را در آن با خود به سفر بردی تا آشنایی و دلبستگی به زادگاه خلق کردی.

 

عباس جعفری بخش‌های بسیاری از کلیدر، شاهکار جاودان محمود دولت‌آبادی را در ذهن دارد و اگر مناسبتی دست دهد قطعاتی از آن را می‌خواند. مکان‌های توصیف شده در این رمان را می‌شناسد و گاه درباره پایداری شخصیت‌های داستان سخن می‌گوید که مابه‌ازای بیرونی دارند و با آنان آشناست. علاقه به این رمان را می‌توان در خط‌ به خط نوشته‌های فاخر عباس جست‌وجو کرد ، همان گونه که در میان گزارش‌هایش رد پای شفیعی کدکنی،‌ مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو قابل مشاهده است. چشم‌اندازش گاه به نگاه هانا آرنت پیوند می‌خورد و گاه چون ناظم حکمت و پابلو نرودا نثرش به شعر طعنه می‌زند.

 

مسیرهایی را که سون هدین، کاشف سوئدی در بیابان‌های ایران پیموده عباس بارها درنوردیده است. کتاب کویرهای ایرانِ هدین به ترجمه پرویز رجبی را شاید بیش از نویسنده و مترجمش خوانده است و در حال نوشتن کتابی است درباره بیابان‌های ایران، روزآمد و کاربردی برای آنان که دلبسته بیابانند.

عباس در کوه‌نوردی، سنگ‌نوردی، صخره‌نوردی و اسکی استادی تمام عیار است. کو‌ه‌های بالای چهار هزار متر ایران را بی‌تردید تا قله پیموده همان گونه که بسیاری قله‌های دشواری را در هیمالیا یا آند فتح کرده است. دوستان کوهنوردش می‌گویند که تمام قله‌های بالای هفت هزار متر را عباس صعود کرده است به جز اورست. گرچه خود به زبان نمی‌آورد اما همه می‌دانند که مربیِ نخستین زنان مسلمان صعود کننده به اورست او بوده است. مدت‌ها زندگی کردن در نپال و کوه‌های صعب‌العبورش کوله‌باری از تجربه برای عباس فراهم ساخته است. اما همیشه رفتن به قله را برای فتح آن نقد می‌کند. می‌گوید سفر برای سفر، برای رها شدن‌: «... و بزن به بیابان به اون جایی که پست‌ترین و بی‌ادعا ترین نقطه زمینه !این تنها‌«ترین» است که دوست‌شان می‌داری بی‌ارتفاع‌ترین در برابر همه بلندی‌های شلوغ و خالی‌تر از همه سالن‌هایی پر از یک مشت آدم که در دست گل دارند و در دل کینه و بر زبان خار ! خارزاری است جلسات‌شان و حضراتشان!»۴.


عکاسی از مردم و طبیعت ایران علاقمندی دیگر عباس است. او از چهره‌های مردم در نقاط مختلف ایران مجموعه‌ای گردآورده است، بی‌نظیر و دیدنی که ماحصل سال‌ها سفر است. شمار مناظر و چشم‌اندازهایی که او در قاب عکس جاودانه کرده نیز بس بسیار است. اما هیچگاه این عکس‌ها در مجموعه‌ای مستقل با رویکردی همگرا منتشر نشده است. دلیل آن را در دو نکته البته می‌توان جست‌وجو کرد؛ دائم‌السفر بودن عکاس و عدم علاقه به نشر چنین آثاری در جامعه کتاب‌گریز ایران.
مدتی پیش خبر رسید که رودخانه‌ای خروشان در نپال عباس را با خود برده است. گروه‌های نپالی و ایرانی به جست‌وجویش پرداختند اما هر چه بیشتر گشتند کمتر یافتند. گم شدنش در رودخانه یادآور فیلم بوی پیراهن یوسف است، ساخته ابراهیم حاتمی کیا. گرچه هنوز هیچ خبری از او نیست اما همان گونه که حاج‌غفور پدر یوسف باور داشت که فرزندش باز می‌گردد، بسیاری از دوستان و نزدیکان عباس نیز نمی‌توانند باور کنند رودخانه او را برای همیشه با خود برده باشد. گرچه گروهی با شنیدن خبر در لحظه نخست مرثیه‌سرایی را آغاز کردند اما دیگران هنوز هم امید دارند یوسف گمگشته به کنعان باز ‌گردد.
با این همه عباس جعفری دیوانه است. نه از آن دیوانگان پای در زنجیر. دیوانه‌ای است آزاد و رها، گذشته از نان و نام، مجنونی است از طرح پیچیده یک انسان، انسانی که به سرزمینش به حیات عشق می‌ورزد. خوشا که حال عباس و عباس‌های این سرزمین کهن را فرزانگان نمی‌دانند و اینان می‌توانند آزادانه به سفر بروند و از خود گذر کنند. او درست گفته که: «قله هایی خاموش، کوه هایی دلتنگ، دلتنگی چه کلمه کوچکی است این روزها در بود و نبود آدم هایی ازآن دست! خلوت شده است این کوهستان پیر پر هیاهو . دیریست!»۵. باید به توصیه این مجنون هزار ساله عمل کرد که می‌گوید: «اصلا رها کن همین چهار تا کلام رو هم بزن به بیابان به اون جایی که پست‌ترین و بی‌ادعا ترین نقطه زمینه»۶.

 

پانویس

۱- خرچنگ ۲- همهمه و بانگ جرس ۳- کفش ۴- وبلاگ عباث جعفری ۵- همان ۶- همان

برای مجله مشق آفتاب نوشته‌ام درباره دوستم عباس جعفری که هنوز به بازگشتن‌اش امیدوارم.

/ 0 نظر / 10 بازدید