آی عباث....

آی عباث غمم سیت


علی جعفر نژاد:

رود جسم تو را با خود جاری خواهد ساخت
کوه روح تو را در بلندای خود جای خواهد داد
نسیم صدای تو را با خود به ایل خواهد برد
زن ایلی مرثیه تو را در گوش کودک خود نجوا خواهد کرد
مرد ایلی از صلابت و سخت کوشی تو داستانها خواهد ساخت
مردان جعفرقلی بابادی کلاه باد خواهند داد و سُرنا سر و ته خواهند زد 
کویر بوی تو را در افق بی نهایت خود خواهد گستراندبلوچ یاد تو را در آتش و چوخا و رقص چوب گرامی خواهد داشت
قنات نعمه های تو را در ظهر کاریزهای خود به گوش مردمان خواهد رساند
جنگل نوشته های تور یا برگ برگ خودش به باد خزان خواهد داد تا بپرا کند در بیکران ها
هیمالیا با اسم تو آذین خواهد یافت در نزد ایرانیان . . . و 
تریسولی با یاد تو مقدس خواهد بود برای بوم گردان پارسی
عباث
آی غمم سیت عباث
آی عباث ،
آرزو داشتم بزرگ که شدم عباس جعفری بشم 
ولی زهی خیال باطل 
خواب از چشمهای دوستان و قدردانانت ربوده ای
: غم نامه ات را 
از زن ایلی تا مرد بیابان سینه به سینه می گویند 
از جوان طبیعت گرد تا پیر کوهنورد قدم به قدم می پراکنند 
از نوازنده ای نوپا تا مرشدی سالخورده به زخمه می نوازند 
از قلم بدستی تازه کار تا قلم داران نامدار به سینه کاغذ ثبت می کنند 
آی عباث
غمم سیت
:چگونه باور کنم 
که عکسهایت جانم را لبریز نخواهد کرد 
که نوشته هایت را با ولع نخواهم بنوشید 
که خنده هایت را در گذرگاههای کوه و دشت و کویر نخواهم دید
آی عباث
نمی دانم چرا اینقدر خواست دیدنت را دارم ،
آیا شود که دوباره ببینمت . . .


/ 0 نظر / 15 بازدید