گفت‌وگو با اسماعیل میرفخرایی، تهیه کننده و مجری پیشکسوت تلویزیون

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:1627400839 -2147483648 8 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

این لیموناد برای‌ام راهی به جهان غرب بود. لیموناد را که نوشیدیم فکر کردیم دیگر ما با امریکایی‌ها هم‌دست‌ایم. بعد «فانتا» آمد بعد «پپسی کولا» آمد. ماشین «کوکاکولا» آمد ما را برد کارخانه‌ی کوکاکولا که دیگر ما فکر کردیم خود ِ امریکا‌ئیم.

من هنوز بزرگترین ذوق تاریخ زندگی‌ام روزی است که اعلام کردند 10 روز تعطیلات زمستانی است. اتومبیل کوکاکولا قرمز رنگ، با علامت کوکاکولا، آمد و بچه‌های زرنگ مدرسه‌ی «رشدیه» را با آن بردند کارخانه‌ی کوکاکولا.

ما در چنین فضای قشنگی کم‌کم بزرگ شدیم و فکر می‌کردیم همه‌جا مثل خیابان «امیریه» جوی‌هاش آب دارد، یک ماشین شیک از خانه‌ی یک تیمساری بیرون می‌آید، شلوغ نیست، «شمیران» سرجاش بود، تابستان‌ها به شمیران می‌رفتیم.

بعد کم‌کم بازارچه به‌هم خورد. دیگر اثری از آن کاسب‌هایی که من‌را دوست داشتند و نازم می‌کردند نبود. کاسب‌ها سرمان کلاه گذاشتند.

مدیر مدرسه آقای «فره‌وشی» وقتی می‌آمد برای بچه‌های کلاس ششم دبستان؛ از جدایی «بحرین» از ایران صحبت می‌کرد ما با عشق به «ایران» گریه می‌کردیم؛ که چرا بحرین دارد از ایران جدا می‌شود؟

خلیج‌فارس! کسی نمی‌گفت خلیج؛ می‌گفت خلیج فارس!

عاشق ایران؛ این گربه...

اسماعیل میرفخرایی با بغض که گلوی‌اش را می‌فشرد ادامه می‌دهد:

یک عشق عجیب به ایران...ایران! ایرانی که مال خودمان بود! ایرانی‌که غریبه‌توش نبود! ایرانی که در آن حرف‌های پرت و پلا نمی‌زدند.

چهار سال بعد از انقلاب رفتم امریکا. سه سال رفتم استرالیا. ولی هیچ لحظه‌ای نبود که «ایران» از دل من بیرون برود. آن‌جا، درغربت، بیماری! مثل یک بچه‌ای می‌مانی که از مامانت جدات کردند همه‌اش بغض داری. در بهترین لحظات باز ته دل‌ات داری گریه می‌کنی. بعد می‌آیی پهلوی مامانت، که ایران فعلی باشد، می‌بینی مامانت غریبه شده و تو را با لگد می‌زند.

کو!؟ مامان من کو؟ آیا مامان من آلزایمر گرفته!؟ مامان واقعی‌ام هم آلزایمر گرفته بود و این اواخر به من می‌گفت «توکی هستی؟». الآن ایران هم این‌را به من می‌گوید. می‌گوید تو کی هستی!؟

دم در ِ تلویزیون وقتی می‌روی می‌گویند با کی کار داری؟ کی شما را فرستاده؟ خب به آدم بَر می‌خورد!
در آن فضای گذشته ایران برای‌مان یک مجموعه‌ای از قشنگی بود؛ زیبایی بود.

من روبروی آقای میرفخرایی‌ای نشسته‌ام که می‌دانم چندین تخصص دارند. از شما به عنوان یک مجری و تهیه کننده‌ی قَدَر قدرت؛ چه دروان پیش از انقلاب و چه بعد از انقلاب، که هر برنامه‌ای دیدیم و شنیدیم خیلی موفق بوده یاد می‌شود.

من حیف‌ام می‌آید که در همه‌ی زمینه‌ها از شما نپرسم؛ دلم می‌خواهد هم وارد حیطه‌ی محیط زیست بشویم و هم ارتباطات؛ اما برنامه‌های من معمولآ نقبی است به گذشته؛ پس بهتر است از گذشته حرف بزنیم.

با توجه به گوناگونی فعالیت‌های رسانه‌ای شما از خودتان می‌پرسم؛ «اسماعیل میر‌فخرایی» کیست؟

والله خودم هم نمی‌دانم! نمی‌دانم اصلآ بزرگ شده‌ام؟ در من آن خصوصیت بچه‌گی هنوز هست. دلم می‌خواهد بازی کنم، شیطونی کنم. دلم می‌خواهد بدانم بزرگ که شدم چه‌کاره می‌شوم؟ چون هنوز شغل‌ام هم معلوم نشده. یعنی توی همین کنکاش با طبیعت و فضا و این‌ها؛ اگر توی ذوق‌مان نزنند! اگر هی نگویند خفه شو! اگر مثل بچه‌ای که نقاشی کشیده و به او می‌گویند اَه این چیه؟ این‌طوری نکنند من همین‌طور دوست دارم ذوق کودکی را ادامه بدهم و این به معنای سر در گمی نیست؛ به معنای شوق زندگی است.

اگر بخواهم بگویم میرفخرایی کیه؛ باید بگویم یک میرفخرایی را از طریق تلویزیون مردم ساختند که دیدند به قول خودشان یک بچه مودبی از سن 19 سالگی اولین گوینده‌ی تلویزیون بوده.

منهای سال‌های اول گویندگی؛ تمام برنامه‌هایی که اجرا کردم خودم تهیه می‌کردم؛ یعنی برنامه‌های علمی درست می‌کردم. می‌توانم به جرات بگویم جزو اولین آدم‌هایی بودم که پای دانشگاه را به تلویزیون رسمی باز کردم.

من ده‌، یازده ساله بودم که شما و خانم «ژیلا خواجه‌نوری» برنامه‌ای در تلویزیون داشتید به نام «دانش». شما توانسته بودید علاوه بر بزرگترها، بچه‌هایی که موقع بازیگوشی‌شان هست را هم جذب کنید و پای تلویزیون میخ‌کوب کنید.

از این‌سو موفق بودید که چنین کاری کنید اما از سویی ما مخاطبین، همیشه بین خودمان و مجری‌های تلویزیون یک دیواری احساس می‌کردیم؛ چه گویندگان خبر و چه مجری‌هایی که در بخش‌های مختلف فعالیت داشتند.

/ 1 نظر / 103 بازدید
محمد درویش

میرفخرایی را بسیار دوست دارم ... ایران دوست شریف و فرزانه ای است.