رویای.....

عباس! میدونی که خیلی سخت خوابت را می بینم. روزی که تاریخ حادثه را منتشر کردن هنوز تو کف حالتی بودم که 16 شهریور با حس غرق شدن ، صبح زود از خواب پریدم ؛ گوتنبرگ ساعت 5 بود. فکر می کردم برا خاطر محمد(اوراز) بود اون حالت! امروز صبح هم خوابت را با شفافیت دیدم.

کنار ساحلی ماسه ای قرار شد همه با هم صبح زود قدم بزنیم. من عقب موندم و گفتم کلید خونه را بده تا دوربینم را بیارم. گفتی بیا و با حالتی که میخوای کلید بدی ناگهان از کیف کمری دوربین منو در آوردی و گفتی بیا! همه خندیدیم. من جلوتر از همه کنار ساحل بودم جایی رسیدم که 4 نیلوفر آبی، صورتی رنگ شکفته بودند رو باتلاقی از ماسه. تا رفتم پاهام تا مچ فرو رفت تو ماسه؛ ترسیدم! عقب که اومدم دوتا نیلوفر فرو رفتند و جای اونها خالی موند تو رسیدی و پاهات را گذاشتی همونجا.  جلو چشمم فرو رفتی تو باتلاق شن و من مبهوت واکنش حاضران و حادثه بودم . بی قراری کردم برا کمک به تو . ولی همه به من خندیدند. بهت زده دیدم که با قایق شیک و مدرنی اومدی بیرون و به بقیه گفتی برید قایقاتون را بیارید....

اینجا کسی تلفن منو نداره تو خواب و شیرین وقتی می خواستم ازت بپرسم چی شد تلفنم زنگ زد از جا پریدم شماره ناشناس قطع شده بود. ساعت کمی از ٨ گذشته بود. سراسیمه رفتم سراغ اینترنت......

21.9.2009

Landvetter

Gothenborg

/ 1 نظر / 4 بازدید
برج سینا !

به قول خودش کردار روزگار